سیلام...
امروز به همراهی بروبکس خوشتیییپ !!!
رفتیم دانشگاه ... به امید 0/01 نمره !!
اول رفتیم پیش این استادمون که خانومه..
. شنیده بودم نمره بده نیست
(باز نشستس
. میگفتن با ورودی 81 که همین درسو داشته از این همه ادم فقط 5 نفرو پاس کرده
!!! ) ولی دیگه اینجوریشو ندیده بودم....
اول که میگفت یکی یکی بیاین....
. بعدشم یه جوری قانعمون میکرد که دیگه نمیتونستی جیک بزنی..
البته یه ذره هم حال عصب و اینا داره ها ..
.. یعنی کلا داشته همیشه.
... حرف مفت بزنی همچون میزنه تو فکت تا خون بالا بیاری !!!
(بیان عمق حال عصب و ایناااا )
بله....
خلاصه نوبت من که شد..
.. رفتم و اینا .. گفت بشین بعدم اسممو پرسید برگمو اورد.. گفت شما نسبت به بقیه برگت بهتر بوده !!!!
(حالا شدم !!!!!!!14 !!!!!!)
بعدم گفت سوال یکو بخون....
.. منم خوندم. بعد گفت حالا جوابو بخون..... خوندم..... بعد میگه اصلا جمله هات اشتباهه ... از نظر گرامری این جمله معنی نداره.... بعدشم جمله با حرف بزرگ شروع میشه ...
گفتم استاد شما دیگه رفتی تو بطن موضوع...
. اخه خوبه درس گرامر و پاراگراف نویسیم نیست که بگی حالا باید حتما رعایت بشه...باید تفسیر داستانو مینوشتیم.....جملم جواب درست بود......ولی اصلا قبول نداشت...... یکی از بچه ها میگفت بهش گفته من چی کار دارم با مفهوم جمله .... اشتباه گرامری داره.....
دیدم بیشتر بگم یه چیزیم کم میکنه... بلند شدم اومدم بیرون.....





دیدم این یکی که فایده نداشت ....
گفتم برم سراغ تاریخ ....
رفتم تو دفتر میپرسم ببخشید استاد موسوی نمیان؟؟؟؟ حالا ساعت چنده ؟؟؟ 10:45 !!! کی قرار بود بیاد؟؟ 10
مسئولش میگه چرا بابا میاد ولی نمیدونم چرا نیومده ؟؟!!
بعد از مدت مدیدی تشریفشونو میارن و ما هم عین این جوجه هایی که دنبال مامانشون راه میوفتن به دنبال استاد !
بله ...... این یکی هم با استناد به اینکه از تستی ها کم اورده ایم و تشریحیا درست بوده و تازه نمره کنفرانسم داده ما را بیرون میکمنند خیلی محترمانه !
..... تازه هیشتا 20 نداشتیم... 19/50 بالا ترین نمره بود !
..
.





از اونجا اومدم بیرون داشتم با یکی از بچه ها میومدم که یهو یکی از بچه ها گفت چادرت کو
؟؟؟؟ چرا درش اوردی ؟؟
حالا تو این 3 ترم همه میدونن که من تو دانشگاه چادرمو در میارم...... جلو یه سال اولی و یه سال سومی!!!
مریم حانومم در اومدن .....میخوان یه چیزی بگن دیگه..... مگه تو واسه مامانت چادر میپوشی؟؟؟؟
یعنی در اون لحظه میخواستم بزنم تو فکش که هر چی دندون تو دهن بی صاحابشه بریزه تو حلقش !!!!
منم گفتم بهتره که ادم مثل شماها چادرش رو شونش باشه عین زورو !!!!
ولی خیلی عصبیم کرد..
. اصلا خوشم نیومد...... چیز خاصی نبود ولی دفعه اولشم نبود.......یه بارم جلو یکی از استادا پکونده بود منو........ سر اینکه من رو نظافت دفترمو اینا حساسم........
ولی ببینین کی گفتم..... من حال این دختره رو میگیرم.......
چون حالمو جلو سال سومیه گرفت......تازه باحاش اشنا شده بودم.
.....داشتم میگفتم.... حآلشو جا میارم....
.... به گ.ه خوردن میندازمش..... حالا ببین.
دعا نوشت: بچه ها شوهر عمه جونی سکته کرده ..
.. الانم تو اتاق عمله (ساعت 12:15) التماس دعا...
امروز رفته بودیم بیت رقیه واسه دعا... ولی خواهش میکنم شما هم واسش دعا کنین.... ملسی